خرید بک لینک

درباره سایت

You left me

امکانات وب

- اون چیه؟+ داشتم نامه ی خداحافظیمو می نوشتم :)- می شه ببینم؟سرمو تکون دادم یعنی آره.نامه رو براش خوندم.سرشو بلند کرد. عزیزم :") اونم بغض کرده بود- مح ؟+ جونم- واقعاً می خوای اینو بهش بدی ؟+ آره :)به

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: دوشنبه 20 خرداد 1398 ساعت: 8:36

درست مثل اینه که یکی بشینه طناب دار خودشو ببافه نه؟=)

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: دوشنبه 20 خرداد 1398 ساعت: 8:36

آدم از یه جایی به بعد میفهمه که توو زندگیش به طرز عجیبی تنهاس! توو زندگی به هیچکس نباید وابسته بود. به هیچکس نباید تکیه کرد. و به هیچکس نباید امید داشت.. آدم باید خودش به همه جا برسه. تنهایی. آدم باید

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: دوشنبه 20 خرداد 1398 ساعت: 8:36

من حسود نیستم من حسود نیستم من حسود نیستم من حسود نیستم من حسود نیستم من حسود نیستم من حسود نیستم من حسود نیستم من حسود نیستم من حسود نیستم من حسود نیستم من حسود نیستم من حسود نیستم من حسود نیستم من ح

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: دوشنبه 20 خرداد 1398 ساعت: 8:36

بعضی وقتا توهم می زنم که میتونم خودمو از این وضعیت نجات بدم ولی بعدش دوباره به خودم میام بعد دوباره به این فکر می کنم که مح چرا نمی میری؟نمیشه بمیری؟ مغزم داره از کار می افته. دارم از شدت فکر و فکر و فکر دیوونه میشم. بی وقفه فکر می کنم. با خشم و نفرت فکر میکنم.دارم خفه می شم.مثل کابوس می مونه. ای کاش زودتر بیدار بشم از این کابوس ترسناک.

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: دوشنبه 20 خرداد 1398 ساعت: 8:36

یه روز یه چیزی توی وجودش جوونه زد. جوونه ای که خورشید قلبشو بعد از مدت ها روشن کرده بود. جوونه روز به روز بزرگتر می شد. اون قدر بزرگ شد که گل داد. بوی گل، حالا تمام وجودشو پر کرده بود. از عطر گل نازک و لطیفش سرمست بود. اما یه روز تصمیم گرفت، گل قشنگشو برای یک نفر بچینه. اون یک نفر اما... پرپر کرد آخرین ثمره ی این باغو.

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: دوشنبه 20 خرداد 1398 ساعت: 8:36

دیشب به گه ترین شکل ممکن گذشت.صبح حالم خوب بود و بعد یهو دوباره احساس خفگی اومد سراغم و الآن حالم از عالم و آدم به هم میخوره. فقط دلم میخواد بخوابم که از فکر و خیالای آشغال تو سرم خلاص شم که نمیتونم چ

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: دوشنبه 20 خرداد 1398 ساعت: 8:36

از سیاه نمایی و تلخ نویسی متنفرم. اما از این روزا می نویسم. باید بنویسم.اگه ننویسم می ترکم:) چون حالم به غایت مزخرفه...

تقریبا از بعد عید هیچی نخوندم و این یه ماه آخر هم قرار نیست معجزه بشه.

افکار مالیخولیاییم هم که از همیشه بدتره.

هیچکس هم نمیتونه نجاتم بده :)

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: دوشنبه 20 خرداد 1398 ساعت: 8:36

دیشب داشتم با نازنین می حرفیدم و ازم پرسید فرست کیسمو از دست دادم یا نه. و خب هنوز اونقدر نزدیک نیستیم که بهش بگم که تاحالا پنج نفرو بوسیدم که چهارتاشون دختر بودن در نتیجه بهش گفتم نه. اونم گفت می خوای باهم امتحان کنیم؟ بازم نتونستم بهش بگم نه مرسی پارمیس هست گفتم جون بابا:/

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: دوشنبه 20 خرداد 1398 ساعت: 8:36

فندقِ ۱۸ ساله

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: دوشنبه 20 خرداد 1398 ساعت: 8:36

صفحه بندی