برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری
درست مثل اینه که یکی بشینه طناب دار خودشو ببافه نه؟=)
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری
بعضی وقتا توهم می زنم که میتونم خودمو از این وضعیت نجات بدم ولی بعدش دوباره به خودم میام بعد دوباره به این فکر می کنم که مح چرا نمی میری؟نمیشه بمیری؟ مغزم داره از کار می افته. دارم از شدت فکر و فکر و فکر دیوونه میشم. بی وقفه فکر می کنم. با خشم و نفرت فکر میکنم.دارم خفه می شم.مثل کابوس می مونه. ای کاش زودتر بیدار بشم از این کابوس ترسناک.
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری
یه روز یه چیزی توی وجودش جوونه زد. جوونه ای که خورشید قلبشو بعد از مدت ها روشن کرده بود. جوونه روز به روز بزرگتر می شد. اون قدر بزرگ شد که گل داد. بوی گل، حالا تمام وجودشو پر کرده بود. از عطر گل نازک و لطیفش سرمست بود. اما یه روز تصمیم گرفت، گل قشنگشو برای یک نفر بچینه. اون یک نفر اما... پرپر کرد آخرین ثمره ی این باغو.
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری
از سیاه نمایی و تلخ نویسی متنفرم. اما از این روزا می نویسم. باید بنویسم.اگه ننویسم می ترکم:) چون حالم به غایت مزخرفه...
تقریبا از بعد عید هیچی نخوندم و این یه ماه آخر هم قرار نیست معجزه بشه.
افکار مالیخولیاییم هم که از همیشه بدتره.
هیچکس هم نمیتونه نجاتم بده :)
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری

دیشب داشتم با نازنین می حرفیدم و ازم پرسید فرست کیسمو از دست دادم یا نه. و خب هنوز اونقدر نزدیک نیستیم که بهش بگم که تاحالا پنج نفرو بوسیدم که چهارتاشون دختر بودن
در نتیجه بهش گفتم نه. اونم گفت می خوای باهم امتحان کنیم؟ بازم نتونستم بهش بگم نه مرسی پارمیس هست
گفتم جون بابا:/
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری

فندقِ ۱۸ ساله ![]()
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری